<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>استار</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Sep 2013 15:32:39 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/45</link>
<description>یک: صحنه تاریک است و همه منتظر آغاز نمایش اند.موسیقی نواخته می شود و نور می آید. درمیان صحنه بر روی تختی رنگین ماری پادشاه سرزمین مارتادیندا به خوابی عمیق فرورفته است. لحظاتی به همین منوال می گذرد و موسیقی ریتم شادی به خود می گیرد. چهار مرد بوگندا،قری یو،شفتل،گامبولی در حالی که کت و شلوار های یک رنگ ولی با سایزهایی مختلف به تن دارد آشفته حال به صحنه وارد می شوند .گویا ماری خواب می بیند واین چهار مرد و حرکاتشان همان رویایی است که در خواب ماری می گذرد.</description>
<pubDate>Sat, 14 Sep 2013 15:32:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ ‌بازی </title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/44</link>
<description>مرگ ‌بازی نوشته: محمدرضا قاسمی برداشتی آزاد از شعر &quot;غلتِ‌ نازی، منُ‌ دکترُ‌ مداد‌ِ زردم‌&quot; سروده &quot;حسین پناهی‌&quot; براى‌ جغد بی‌پناه قصه‌ها اشخاص بازی: مرد رویا دکتر</description>
<pubDate>Wed, 10 Apr 2013 17:11:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>نمايشنامه پاساژ</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/43</link>
<description>دكور : سن فوق العاده شلوغ است و وسايل زندگی به چشم می خورد و همه لوکس هستند نظير مولينکس , قهوه جوش, سرخ کن , چای ساز, مايکروفر , اف اف تصويری , تلفن بی سيم , ساعتهای شيک اما همه خوابيده , گاو صندوق و ... از آن طرف هم يخچال , ميز تحرير , چراغ مطالعه ،کمد لباس که درش باز است با کت شلوارهای مارک دار, در توالت , گاز , تختخواب , خوراکی های به درد نخور نظير چيپس و پفک و ... به چشم می خورد . روی ديوار پوستر هنرپيشه های معروف ايرانی و خارجی و فوتباليستها و نقشه</description>
<pubDate>Sun, 03 Mar 2013 17:02:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>قسمتهایی از&quot; نمایشنامه مسخ &quot;</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/42</link>
<description>صحنه اول ( یک چهار دیواری - سامان سرش را بر روی میز مطالعه گذاشته و خوابیده است ) نازنین : ( صدا ) سلام عزیزم , بیداری سامان جون... (وارد میشود ) من اومدم ( سامان همانطورخوابیده ، فقط با چشمهای باز به نازنین نگاه می کند) سلام گریگورسامسا ( روزنامه را روی میز می گذارد و شروع به غر زدن می کند) قبول شدن ، اونم تو دانشگاه شهرستان، عذاب الیمه ، مگه نه؟ هنوزم به اینجا عادت نکردم .صفحه نیازمندی ها رو ببین،تو رو خدا ببین، در حد چند صفحه اس ! (مکث) اینترنت هم که</description>
<pubDate>Thu, 07 Feb 2013 17:13:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>شب آوازهايش را مي خواند</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/41</link>
<description>نمايشنامه شب آوازهايش را مي خواند نوشته : يون فوسه ترجمه: محمد حامد انتشارات نيلا - چاپ دوم 1384 نقش ها : زن جوان _ مرد جوان_ پدر _ مادر_ باسته baste صحنه اول زن جوان ومرد جوان در مورد زندگي صحبت مي كنند. مرد جوان در خانه نشسته و به هيچ عنوان از خانه خارج نمي شود و زن از موقعيت كنوني ناراضي است</description>
<pubDate>Sun, 25 Nov 2012 12:35:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>namayeshname</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/40</link>
<description>گمشدگان صحنه : دستگاه ها به حالت ایستا هستند و بعد از پایان موزيك و آمدن نور شروع به دیالوگ گفتن و حرکت فرم میشوند. شماره 1 : شمارش معکوس شروع شده ما دیگه نمی توانیم ادامه بدیم ، ادامه دادن منجرب میشه به نابودی سازمان . شماره 3 : فکر نمی کنید به وقت بیشتری نیاز داریم ؟ شماره 1 : همه جوانب برسی شده ، نه. به شماره 5 بگید همین الان کارشو شروع کنه.</description>
<pubDate>Wed, 26 Sep 2012 19:15:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>چاپلین</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/39</link>
<description>دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.</description>
<pubDate>Fri, 22 Jun 2012 09:28:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>..</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/38</link>
<description>صفر را بستند تا به بیرون زنگ نزنیم: از شما چه پنهان: ما از درون زنگ زده ایم.....! (حسین پناهی)</description>
<pubDate>Sat, 26 May 2012 07:40:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>اموزنده</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/37</link>
<description>دیوانه بمانید،اما مانند عاقلان رفتار کنید.خطر متفاوت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید .</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 15:46:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>نمايشنامه &quot;پلی از جنس شیشه&quot;</title>
<link>https://ghasemnaderi.blogfa.com/post/36</link>
<description>تابلو اول یک چهار دیواری زن : یک ربعی بود که منتظر بودم. منتظر تاکسی. یه تاکسی از دور پیدا شد. تاکسی سفید با خط نارنجی. یک ربعی بود که منتظر وایستاده بودم. چند تا ماشین از کنارم رد شدند، بوق زدند، نگه داشتن، اما من سوار نشدم. من منتظر تاکسی بودم. ساعت هشت شب، 24 خرداد، برای یه تاکسی دست نگه داشتم، یه تاکسی سفید با خط نارنجی. من سوار تاکسی شدم، همون تاکسی سفید باخط نارنجی. مـرد : انوقت شب یـادم نیست چیکار می کردم.</description>
<pubDate>Sat, 10 Mar 2012 08:54:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasemnaderi</dc:creator>
<guid>ghasemnaderi.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
</channel>
</rss>
