تابلو اول                                                 

            [ یک چهار دیواری ]

زن : یک ربعی بود که منتظر بودم. منتظر تاکسی. یه تاکسی از دور پیدا شد. تاکسی سفید با خط نارنجی. یک ربعی بود که منتظر وایستاده بودم. چند تا ماشین از کنارم رد شدند، بوق زدند، نگه داشتن، اما من سوار نشدم. من منتظر تاکسی بودم. ساعت هشت شب، 24 خرداد، برای یه تاکسی دست نگه داشتم، یه تاکسی سفید با خط نارنجی. من سوار تاکسی شدم، همون تاکسی سفید باخط نارنجی.

مـرد : انوقت شب یـادم نیست چیکار می کردم. شاید در حـال پايین کشیدن کرکره ی مغازه بودم. یا در حال فروش یه جنس از مغازه یا در حال چونه زدن با  مشتری ...چه فرقی می کنه مثل همه ی روزها، حتماً منم مشغول کاری بودم.

 زن : می دونست، بهش گفته بودم. قرار بود اول برم خونه ی پدرم، بعد هم زیارت،از اونجا هم می خواستم برم خونه ی دوستم. شمارشو داشتم می‌خواستم براش زنگ بزنم.

مرد :اونروز هم خسته بودم، مثل روزهای دیگه، کارم زیاده. از صبح تا شب سگ  دو می زنم برای یه لقمه ی نون. خسته بودم [مکث]. خسته ام، خسته از کار، زندگی، حماقت و ... .

زن : رفتم زیارت. شماره ی تلفن رو تو کیفم لمس کردم. باید بهش زنگ می زدم. می خواستم ببینمش. رفتم کنار تلفن عمومی پسریادختریادم نمیاد یکی تو کیوسک تلفن ساعت ها حرف می زد. به شیشه کوبیدم. چپ چپ نگاه کرد. بعداومد بیرون. زنگ زدم شوهرش گوشی رو رداشت. آدرس خونه رو داد. اون پسر یا دختر دوباره رفت تو کیوسک.اون چپ چپ نگاه کرد.

مرد : چه فرقی داشت اون روز هم مثل همه ی روزها، آدم هايی مثل من روزهاشون شبیه هم، قبول نداری؟

زن : آدرس سرراست بود. خیابون، کوچه ، پلاک، 1+12. تا شب کنار هم نشستیم. هوا تاریک شده بود. بوسیدمش [مکث] یادم نمیاد شاید نبوسیدمش. اومدم  سر خیابون. ساعت هشت شب، 24 خرداد، سوار تاکسی سفید با خط نارنجی شدم.

مرد : روزی رو خدا می رسونه. بخور نمیر می رسه . خدا رو شکر.راضیم به رضای خدا ، خدا کسی رو محتاج نانجیب نکنه.

زن: جلو تاکسی یه پیرمردی نشسته بود. وسط راه پیاده شد. انوقت شب، برای اینکه زودتر به خونه برسم گفتم «آقا دربست.»تنها بودم من و راننده. کمی   که جلوتر رفت، راننده تاکسی رو می گم، تلفن شو برداشت. [مکث] یادم نمیاداون تلفن کرد یا یکی بهش زنگ زد. فقط یادمه با تلفن صحبت کرد.

مرد : کرکره ی مغازه رو پايین کشیدم. بین راه به یه قهوه خونه سر زدم. اونجا پاتوق همیشگی منه .عجیب نیست که به قهوه خونه سر زدم .پر از دود بود، پر از بیکاری، پر از درد، یادم نمیاد اونجا چای خوردم یا نه. قلیون کشیدم یا نه. فقط یادمه اونجا پر دود بود، پر از بیکاری...

زن : بین راه نگه داشت. یه پسر جوون سوار تاکسی شد. به راننده گفتم : «چرا مسافر زدی؟ مگه نگفتم دربست». [مکث]راننده خندید یا نخندید، یادم نمیاد. فکر کنم گفت : «ببخشید الان پیاده اش می کنم». دلم سوخت، طفلکی، انوقت شب، مثل برادر خودم ، مثل پسر خودم . راضی می شدم اونوقت شب ساعتها منتظر تاکسی باشه . خدا رو خوش نمیاد . دیگه هیچی نگفتم .

مرد : از قهوه خونه بیرون اومدم . کوچه خلوت بود. تک و توک آدم می اومد. صدای سگ ها قطع نمی شد. البته سگی نبود، اما لامذهب ها صداشون گوش رو کر  می کرد. ترس برم داشت. یه سنگ بزرگ برداشتم، نه یه چوب کلفت، نه ... شاید ...چوب يا سنگ یادم نمیاد.فقط ترسیده بودم .

زن :  یک کم جلوتر یکی دیگه سوار شد. گفتم : «آقا نمی فهمی، گفتم دربست» از آینه بهم نگاه کرد. دیگه طاقت نیاوردم. گفتم : «چیه طلبکاری؟»

مرد : یه دفعه با دستام یه سگ رو کشتم. باورت نمی شه؟اون پاچه شلوارم رو ول نمی کرد . گرسنه اش بود . تو اون برف غذا پیدا نمی شد . تو اون کوچه پر از گِل ، تو راه مدرسه ، اون سگ پاچه شلوارمو ول نمی کرد . چاره نداشتم . دستهامو دور گردنش حلقه زدم . فشار دادم . اونقدر که دیگه نفس نکشید .می‌ دونم گرسنه اش بود .اما اون منو گاز گرفت . [مکث] از سگ ها متنفرم.

زن :اونی که بغلم نشسته بود گفت : «خفه شو». اعتراض کردم گفت : «صداتو ببر». فریاد زدم  : «پیاده می شم نگه دار».اما اون اعتنایی نکرد . با مشت به شیشه ماشین کوبیدم . گفتم لعنتی نگه دار . نگه دار ...

مرد :نمی دونم چرا اون شب اونقدر ترسیده بودم.  جلوی خونه رسیدم. سنگ تو دستم بود، نه چوب تو دستم بود. یادم نمیاد. اون شب برای اولین بار از تاریکی کوچه ترسیده بودم، مثل بچگی هام. مثل وقتی که منو تو تاریکی های  کوچه رها می کردن. مثل روزی که اون سگ منو گاز گرفت . مثل روزی که گربه حیاط خونمون را با طناب از پنجره آویزان کردم. [مکث]  مثل روزی که اون مرد پشت دیوار ... .

زن : سرعت ماشین بیشتر شد. در ماشین رو باز کردم. خواستم خودمو پرت کنم پايین. مرد کناریم دستمو گرفت. گفت : «دیونه می خوای بمیری؟»

مرد :از کودکیم بدم میاد. من همیشه از تاریکی می ترسیدم[آهسته]الان هم می  ترسم!آره می ترسم

زن :  یه لگد زدم به کناریم ، چنگ انداختم به پشت راننده.کناریم سرموگرفت لای زانوهاش. چاقو رو آورد جلوی صورتم. گریه می کردم. گفتم : «پول هام، طلاهام، ساعتم، همـه مال شما، بذارین برم». [مکث] اونی که جلو نشسته بود با خنده گفت : «ما کریم ما کوریم». راننده ی تاکسی، همون تاکسی سفید با خط  نارنجی گفت : «ما هم برادرات، به ما اعتماد کن، از چی می ترسی؟»

مرد :   با خودم گفتم : «از تاریکی می ترسی بدبخت». حالا دیگه برای خودت مردی هستی، زن داری. اما ترسیده بودم. من اون شب، 24 خرداد خیلی ترسیده بودم.  بیشتر از شب های دیگه.

زن :  خواستم اعتماد کنم، به اون راننده ی تاکسی سفید با خط نارنجی. گفتم : «منم خواهرت، مادرت، اگه مادرت بود باهاش ...». مشت زد تو صورتم، گرمی خون رو روی صورتم احساس كردم.دیگه فهمیده بودم که نه مادرشم نه خواهرش .تو شب 24خرداد، تو اون تاکسی سفید با خط نارنجی هیچ اعتمادی وجود نداشت .

مرد : در خونه رو باز کردم. چراغ ها خاموش بود. انگارزنم اون موقع شب هنوز نیومده بود. در اتاق ها رو یکی یکی باز کردم. همه ی چراغ ها رو روشن کردم. ترسم  ریخت. رفتم دستشويی. زنم اونجا بود. زنم بالا آورده بود. [مکث] اون همه چیز رو بالا آورده بود. روی گونه ش، کنار چشمش کبود بود. دیدم یه پاش هم می لنگه.حالش اصلا خوب نبود.دستش رو گرفتم . به من تکیه داد .

زن : جاده ی فرعی. خلوت خلوت. فریاد زدم. اما کسی صدامو نمی شنید، حتی خودم. دیگه صدامو کسی نمی شنید .به اطرافم نگاه کردم . جایی آشنا نبود . نه تابلویی  نه نشانه ایی نه کسی . همه جا پر از درخت بود ،درخت های سبز که توی  تاریکی سیاه بود . سیاه ، سیاه .

مرد :  من یه بار ازدواج کردم. ازدواج اولم غلط بود. سنی نداشتم، یه کارگر ساده.  عاشق شدم [می خندد].سبیل که در آوردم فکر کردم باید عاشق بشم . منم  عاشق شدم . عاشق دمپاییم . عاشق درخت گردو کنار برکه ، عاشق روسری گلدار مادرم . عاشق رباب دختر همسایه ... .

زن : به یک بیشه زار رسیدیم. اونی که چاقو دستش بود هولم داد. تیزی نوک چاقو  رو حس کردم. وسط بیشه زار به اندازه دو تا ماشین صاف کرده بودن. یکی شون جلو اومد. گفتم« تو رو به علی، تو رو به فاطمه زهرا ولم کنید، من زن شوهر دارم، من... من... ایدز دارم»

مرد :اصلاً عاشقی چیه؟ مادرم گفت : «وقت زن بردنته». شایدم نگفت. به هر حال زن بردم.همن رباب دختر همسایه . ازدواج اولم ناموفق بود. عشق رباب مثل عشق به دمپاییم بود . چون دمپایم که پاره شد اونو انداختم تو برکه حالا دو  سال که دوباره تجدید فراش کردم. ما هر دو تا به خاطر بیماری نمی تونیم بچه دار بشیم. مشکل خونی داریم.[مکث ] گاهی فکر می کنم رباب منو نفرین کرده می دونی عمرش به دنیا نبود ، جسدش رو تو نهر آب پیدا کردن . 

زن :  راننده از صندوق عقب چوب کلفتی رو بیرون آورد. اولین ضربه رو به قوزک پام زد، بعد به پشتم، بعد به کتفم، افتادم با تمام وجودم درد رو حس کردم.گفتم : «لعنتی چرا می زنی ؟»

مرد : من هیچ ورثه ای ندارم. ترجیح می دهم هیچ ورثه ای نداشته باشم.نه فکر کنی اجاق کورم ؟ نه یه بار که رباب شمکش بالا اومد دکتر گفت : برای بچه خطر داره ، احتمال داره مثل پدرش بشه . بیچاره رباب مجبور شد ، اون بچه رو انداخت . حالا دیگه می دونم بچه بی بچه . همون بهتر که ورثه ای ندارم . با این اوضاع حتی دیگه بهش فکر نمی کنم

زن : کیفم رو خالی کردن، کارت بیماران خاص رو از توش درآوردن. عکسم روش بود اسم منو خوندن. مسخره ام کردن. حرف های زشت زدن. من خرد شده  بودم. من شکستم. تو گرمای 24 خرداد من یخ کردم.

مرد :سیکل که خوندم، اومدم وردست پدر، [باخنده] ادبیات ما کاره، نون عرق تن خودمون رو می خوریم. سگ دو زدن می دونی یعنی چی ؟ یه لقمه نون  کوفتی با چه جون کندنی بدست می یاد ؟ [مكث] ما هم کت و شلوار بپوشیم ، هی قیافه مون  بدک نیست.

زن : اونجا پر درد بود، پر مردن. پر بدبختی ... . دیگه چیزی یادم نمیاد.چیزی یادم نمیاد ... تو اون شب سیاه ، تو جنگل  های سیاه ، با آدمهای سیاه ، جز سیاهی هیچی یادم نمیاد .

مرد :اول ها می گفت : «دادگاه می رم برای رسیدگی به کیف دزدی». بعد معلوم شد نه؛ قضیه یه چیز دیگه اس. به من گفتن باید شهادت بدهی. شهادت بدی که اون زنته. من شهادت دادم. ما دو ساله که ازدواج کردیم.

زن : با تمام وجودم درد رو حس می کردم. دوباره منو سوار ماشین کردن. تکون نمی خوردم. سکوت بود، بین ما چهار نفر فقط سکوت مونده بود. دیگه جايی رو  نمی‌دیدم. منو سر فلکه ی اصلی پیاده کردن. از شماره ی ماشین فقط 27 ج ... 27  م ... 27 ص یا ... یادم نمیاد. تاریک بود. همه جا تاریک بود.تاریک ، تاریک

مرد : شهادت دادم. گفتم او زنمه، دو ساله که زنمه.

زن : تا صبح نخوابیدم. تمام وجودم درد بود. گفتم : موقع دزدیدن کیفم مقاومت کردم، اونا هم منو زدن». اگه می فهمید. اگه بفهمه، به خدا سرمو می بره، می دونم، حتماً این کار رو می کنه.

مرد : ما به هم خیلی علاقه داشتیم. [مکث] داشتیم؟ علاقه داشتیم!

زن : به خاطر خودم نه، به خاطر بقیه ی زن ها و دخترها شکایت کردم .اگر شکایت نمی کردم می دونین چند نفر مثل من بدبخت می شدن ؟ می دونین چند نفر  بدبخت می شدن؟

                                             [سکوت]

زن : اگه اون بفهمه ... می ترسم ... مثل ساعت هشت شب، 24 خرداد، تو اون بیشه  زار، اون شب سیاه.

مرد : زنم بود، اما دیگه غریبه اس. از اونوقت، تو دادگاه، دیگه غریبه اس.رباب رو هم که طلاق دادم غریبه شد .وقتی مُرد من تو مغازه داشتم جنس می فروختم یا با مشتری چونه می زدم یا کر کره مغازه رو پایین می کشیدم ، یادم نمیاد .

 زن : چقدر دوست داشتم یه بچه بود، یه دختر بچه، با موهای سیاه با چشم های سیاه. بوی تن شو حس می کنم. این بو رو همه جا حس می کنم . حتی ... حتی تو شب 24خرداد ، تو اون بیشه زار سیاه ...

مرد :انگار هیچوقت با هم نبودیم! حالا حتی دست پختش رو هم نمی خورم. می ترسم، می ترسم ایدز داشته باشه. چی می دونم؟ این با اون سه نفر، من که نبودم.]مكث[ حالا دیگه صبح می رم شب دیروقت میام.اینم مثل دمپاییم ، دیگه پاره شد ، باید انداختش دور . قبول کن نمی شه ادامه داد. درخواست طلاق توافقی کردیم.نمی شه ، هیچ جوری نمی شه کنار اومد . اگه کنار بیام به مردانگیم شک می کنن .

زن : با من گریه می کنه. دلش برام می سوزه. می دونم دوستم داره، گرچه دست  پختم رو نمی خوره، گرچه بهم نگاه نمی کنه، گرچه جواب سلاممو نمی ده، اما دوستم داره. [مکث] درخواست طلاق توافقی کردیم.اما هنوز امیدوارم که برگرده . خدا رو چی دیدی شاید تو دلش افتاد و برگشت . شاید همه چیز رو فراموش کرد ،[ مکث] درخواست طلاق توافقی کردیم .