namayeshname
گمشدگان
صحنه: دستگاه ها به حالت ایستا هستند
و بعد از پایان موزيك و آمدن نور شروع
به دیالوگ گفتن و حرکت فرم میشوند.
شماره 1: شمارش معکوس شروع شده ما دیگه نمی توانیم ادامه بدیم ، ادامه دادن منجرب میشه به نابودی سازمان .
شماره 3 : فکر نمی کنید به وقت بیشتری نیاز داریم ؟
شماره 1 : همه جوانب برسی شده ، نه. به شماره 5 بگید همین الان کارشو شروع کنه.
شماره 4 : من مخالفم.
شماره 3 : شماره 5.
شماره 4 : انگار نشنیدید ، من گفتم مخالفم.
شماره 1 : اهمیتی نداره . کارتو انجام بده شماره 3 .
شماره 3 : شماره 5 کارشو شروع کنه.
شماره 5 : کوره ها کارشونو شروع کردند ، شماره های 7 ، 9 ، 12 ، منتظر دستور آخر هستند.
شماره 4: این کار شما نه تنها باعث میشه که گمشده ها نابود بشن بلکه مارو هم نابود میکنه.
شماره 1 : من بدون دلیل چیزی رو نمیتونم بپزیرم شماره 4. ( رو به شماره 3 ) شماره 3 کارتو ادامه بده.
شماره 3 : شماره 17.
شماره 17 : دستگاه روشن ، غلتک ها در حال چرخیدن هستند ، عقربه های ساعت به سرعت میچرخند.
شماره 7 ، 9، 12 : نقطه آغاز ، حجم دانش به قطعات کوچک ، نابودی شکل اول ، پنج دقیقه تا پایان نابودی شکل دوم.
شماره 4 : من آتش را احساس میکنم کافیه یه خورده به خودتون گوش کنید به درونتون فقط همین ، یه مقدار توجه به حس درونتون.
شماره 1 : شماره 3 ادامه بده.
شماره 3 : شماره 5 ، فرمان بعد را صادر کن.
شماره 5 : بدون وقفه به کارت ادامه بده شماره 17.
شماره 7 ، 9 ، 12 : علائم ذوب شدن ، مایع نیترات اضافه گردد ، نابودی شکل 2 ، برای نابودی شکل 3 منتظریم.
شماره 4 : ما به یک جلسه آسمانی نیاز داریم.
همه : آسمانی ؟
شماره 17 : من هم موافقم.
شماره 5 : من هم فکر میکنم نظر بدی نیست.
شماره 4 :خواهش میکنم شماره 1.
شماره 1 : باشه ، حالا که همتون می خواهید باشه. اعلام جلسه آسمانی.
صحنه 2
صحنه مانند زندانیست که عوامل تفکر گوئی هزار سال رنج را بر دوش خود تحمل می کنند ، گوئی تک تک آنها یک سیزیف هستند . درد و ناله ی آنها بلند است . اهل تفکر با سنگ های بزرگ که بر دوششان است ، ناگهان گوئی فشار عجیبی را احساس میکنند ، آنها دسته جمعی دردی را احساس میکنند.
آتناس : فشار های عجیب.
آنیس : ضربه های محکم.
پریلوس : من درد را احساس میکنم.
اکنس : خطر نزد يک است.
آپریس : گوئی اتفاقی در راه است ، قدرت زانوانتان را دو چندان کنید.
آثولوس : سیاست سازمان بی نتیجه مانده است آنها به مرگ ما می اندیشند.
ای باد ها بوزید ، ای صخره های آهنی و سنگی ، سنگي نيتان را دو چنان کنید بر دوشهای ضخم خورده مان ، ما تاب از کف نمیدهیم، ما ایستاده ایم
اکنس : ما ایستاده ایم همچون درختی که از آغاز جهان بر زانوان خویش ایستاده است و تا آخر زمان به راهش ادامه میدهد.
پري لوس : اگر به کار خویش ادامه دهیم در چند قدمی مان به نور خواهیم رسید.
آتناس : من میبینم ، در دل این تاريكي من نوری میبینم.
آنیس : من نیز میبینم ،حتی او را احساس میکنم.
اهل تفکر همه : شرم باد بر عقربه های آهنین ، دستهای پلید این دشمن خوف انگیز ، شرم باد بر زنجیر های بسته و قفل های آویخته که دشمن نورند ، شرم باد بر آونگ های متولد شده از آهن و میخ ، بر زنجره ی دستگاهی بزرگ و خوناشام.
صدای زنگی به گوش میرسد. اهالی تفکر سنگ ها را بر روی زمین می گذارند و همه به سنگ ها تکیه میدهند.
شماره 17وارد میشود به هر کدام غذای بسته بندی شده ای میدهد. اهالی تفکر شروع به خوردن غذا ميكنند. 17 خارج میشود.
آنیس : آثولوس یادت نره نصف غذای همه رو بگیر.
آپریس : آثولوس یادت باشه ، همون جایی که پنهان کردی.
آنیس : کمی فشار بیشتر میشه ، اما خواهش ميكنم تحمل کنید.
آپریس : حتی گفتن این حرف ما را اذيت ميكنه ، آنیس خواهش ميكنم دیگه تکرار نکن.
آثولوس : فقط به جلو نگاه کنید ، به روزنه ای که از آن نور میتابد ، نگاه کردن به عقب باعث ترس میشه و کاهلی.
( رو به اکنس ) اکنس.
اکنس : بله آثولوس.
آثولوس : شروع کن.
اکنس : حرکت.
صحنه 3
شماره 17 : آغاز جلسه.
شماره 4 : ما نزديك به سه هزار ساله که از این آدما حفاظت کردیم ، ما نگهشون داشتیم که یه روزی به ما کمک کنند ، پس نباید به راحتی از دستشون بدیم.
شماره 12 : درسته ، اما خبر های جدیدی به ما رسیده که حاکی از توطعه این افراده ، من با شماره 4 موافقم ، اما نه به این شرط که نابود بشیم.
شماره 3 : باید دوباره خبر ها را برسی کنیم ، شاید اشتباهی رخ داده.
شماره 5 : به هر حال تصمیم گیری با شماره يكه ، ما فقط مي تونيم راجع خبر ها بحث کنیم.
شماره 9 : به نظر من ارزششو داره که یک باره دیگه بررسی کنیم.
شماره 17 : سه هزار سال زمان کمی نیست دوستان.
شماره 7 : خب شماره 1 ، چی دستور می دید؟
شماره 1 :یک باره دیگه تا فردا به عوامل خبری ، دستور بدید که اخباره رسیده رو مورد برسی قرار بدند ، فردا همین ساعت نظر قطعی رو اعلام ميكنم. بفرمایید بیرون دوستان.
شماره 17 : پایان جلسه.
همگی راه می افتند میخواهند از صحنه خوارج شوند ، شماره 1 خطاب به شماره 4.
شماره 1 : تو بمان بقیه بیرون.
همه خارج میشوند شماره 4 می ماند.
شماره 1 : شماره 4 امیدوارم به کاری که میکنی خوب فکر کرده باشی ، اگر اون طوری که من دلم میخواهد پیش نره عواقب بدی در انتظار ته.
شماره 4 : من تمام هدفم موفق شدن سازمان و ایده هاشه.
شماره 1 : بوی بدی به مشامم میرسد شماره 4 ، امیدوارم خودتو نفروخته باشی.
شماره 4 : قربان من هیچ وقت به سازمان خیانت نمیکنم ، نمی دونم شما چرا این حرفو به من زدید ؟
شماره 1 : گرگ و میش هوا بود شماره 4 ، یه دستگاه جدید متولد شده بود دستگاهی که فقط به خونریزی فکر مي کرد ، اما مي دوني چه اتفاقی براش رخ داد؟ نه نمي دوني ، همون دستگاه خونریز شروع کرد به تولید گلهای عجیب و غریب که با عطرشون داشتن فضای سازمان را مسموم ميكردند ، برو بیرون درو پشت سرت ببند.
شماره 4 بیرون میرود ، شماره 17 وارد میشود.
شماره 17 : کارتون عالی بود قربان ، حسابی ته دلشو خالی کردید.
شماره 1 : بهتره تو خفه شی و به حرفای من گوش بدی.
شماره 1 : حواست به همه جا باشه می خواهم از اتفاقات کوچیکه درون سازمان با خبر بشم.
شماره 17 : بله قربان. ( شماره 17 بیرون میرود )
صحنه 4
صدای اهل تفکر را می شنویم که با صداشون وارد صحنه میشوند.
اهل تفکر همه با هم : شرم باد بر دیوارهای این برج ستبر بر دستهای پلید شیطان ، شرم باد بر اندیشه سیاه که متولد گشته از دستگاه مهیب خودخواهی و نادانی.
پری لوس : به نظر من بعد از شنیدن اولین صدای سحرگاهی باید آماده بشیم.
آتناس : نباید کسی بویی ببره دستگاههای بی رحم همه جا حضور دارند ، باید خیلی عادی رفتار کنیم.
اکنس : برای اون لحظه دارم ثانیه هار و میشماره ، دوست دارم سینه به سینه ی این دستگاه لعنتی وایسمو پنجه بندازم تو پنجشونو ، پشتشون و به خاک بمالونم.
آپریس : دیگه چیزی نمونده اکنس ، به اونجا خوب نگاه کن ، میبینی اون نور زرد رنگ و ، داره به ما بشارت میده که همه چیز درت میشه.
آنیس : این نور زرد رنگ منو یاد بقه آدما میندازه ، آدمهایی که اون عقب جا موندنو ، هرگز به ما نرسیدن ، آثولوس تو فکر میکنی چه اتفاقی براشون می افته ؟
آثولوس : کافیه دستتونو بذارید رو تنه درخت ، حسش کنید بعد کم کم اون درخت و بغل کنید و عاشقانه هر چیزی که ته دلتونه بهش بگید ، کافیه وقتی باد توی علفزار می پیچه خودتونو بسپارید به موج ساخته شده تو علفزار. کافیه به صدای رود گوش کنید ، به صدای بی صدایی گوش کنید.
چند لحظه سکوت ، همه با هم به صدایی گوش میدهند.
آثولوس : چی میشنوید ؟ آره دوستان این صدا صداییه که حتی به اون آدمایی که اون عقب جا موندن فکر میکند.
آتناس : آثولوس حرفات قشنکه ، احساس ميكنم به یک چیز تازه ای رسیدم ، یک چیزی که در من حس تازه ای دست میدهد.
پري لوس : چقدر زیبا ست وقتی که ادم خودشو می سپاره دست این بلند ترین صدای بی صدایی.
اکنس ، گویی قدرتی دستش را بالا میبرد.
اکنس : می بینید این همون انرژیه ، به دستام نگاه کنید یک قدرتی توش حس میکنم.
آثولوس : خودتونو بسپارید به خدا.
یک زنگی میخورد همه فيكس میشوند وبا انداختن غذا از جانب شماره 17 از حالت فيكس در می آیند. بعد از رفتن شماره 17 شماره 4 با حالت ترس وارد صحنه میشود.
شماره 4 : به من شك کردند.
صدای مارش به گوش میرسد ، دستگاه ها به روی صحنه یورش می آورند. شماره 4 ، لحظه ای غافل گیر میشود ، اما با تمام تلاش خود را منطقی جلوه میدهد ، او برای اینکه لو نرود کشیده ای بر گوش یکی از اهل تفکر میزند. شماره 1 همچون دیوانگان می چرخد و زوزه میکشد ، همگی سکوت کردند ، صدای رعد و برق و طوفان بعد از کمی ، گویی ارام میشود.
شماره 1 :گاو آهنهای آهنین ، خش خش رعد چرخ های خون ریز ، زمین را ویران کنید ، با عصیان و سیاهیتان ، تباه کنید اندیشه را این حجم گسترده ی آبی آسمان را ، ویران کنید درون پاک خلقت را.
گروه گویی به صورت سربازان هیتلری پا به زمین ميكوبند و هم صدا هی هی کنان او را همراهی ميكنند.
شماره 1 : اینجا قربانگاه سه هزار سالست ، شماره 17.
شماره 17 گویی شلاق را بلند میکند و به تبعیت او شلاق را به آسمان می چرخاند و به پشت اهل تفکر میزند.
شماره 7 : مه در حال متوقف شدنیم ، دستگاه های روغن کشی به چرخ دنده ها غذا نمیدهند. ما منتظر یک قربانی هستیم ، دستگاه بزرگ نابودی خرد به روغن بیشتری نیاز دارد.
شماره 9 : ما نباید خاموش بمانیم ، خاموشی ما مساویست با خاموشی سازمان.
شماره 12 : خون می خواهم ، خونی که از بهترین رگ هاه اندیشه جاری شود.
شماره 7 ، 9 ، 12 : ما تشنه ایم ، ما گرسنه ایم ، تا کی در انتظار قربانی.
شماره 17 : اینجا جای شكوه نیست ، فقط به دستورات عمل کنید ، هر گاه شماره 1 تصمیم بگیرد شما سیر خواهی شد ، پس فقط دستور.
هی میکشد ، شلاق را به آسمان بلند میکند و به تبعیت از او آنها نیز شلاق ها را بلند کرده و به پشت اهل تفکر می کوبند.
شماره 4 : چرا ؟ مگر قرار نبود ، صبر کنیم ، مگر قرار نبود به اخبار اکتفا کنیم ؟
شماره 5 : شماره 4 ، سخنانت از احساس می آید ، گویی تلنگري بر مغز آهنینت خورده است ، نفاق هوا مسموم است.
شماره 3 : اخلال ، خیانت ، این همون اخباریست که ما منتظرش بودیم ، همه چیز روشن است.
شماره 1 : خفه ، همه خفه ، خموش ، دهان ها بسته ، من میگویم چه میشود ، شماره 17 تنبیه.
شماره 17 کلماتی نا مفهوم میگوید (.................) و ماشین ها شكنجه میشوند و با همین شكنجه از صحنه خارج میشوند.
آثولوس : دستهای خدا پنهانی مشغول عدالتند.
اکنس : اولین بار بود که میان این همه دستگاه نفاق می دیدم.
آتناس : ما باید ممنون شماره 4 باشیم.
پری لوس : و البته هدایت های آثولوس.
آپریس : شرایط عجیبیه ، باورم نمی شه ، برای اولین بار احساس میکردم توی یک مسابقه بردم.
آنیس : ما باید از این موقعيت استفاده کنیم ، ما باید نفاق را توی ماشین ها زیاد کنیم.
اکنس : احساس ميكنم کمکم داریم به صحنه ای رویایی نزد يک میشیم.
پری لوس : نباید بی گدار به آب زد.
اکنس : من دیگه طاقتمو از دست دادم.
آنیس : نباید تک روی کنیم ، باید ببینیم آثولوس به ما چی میگه؟
آتناس : انگار داره مبارزه جدی میشه.
آثولوس : ما باید فقط ادامه بدیم ، شرم باد نگاه خون ریز جهل.
اهل تفکر همه با هم : نادانی را باید به زانو نشاند ، شرم باد بر خود خواهی ، بر دستگاه تنفر ساز ، بر دستگاهی که عشق را قربانی می کند ، شرم باد ، شرم باد ، شرم باد. ( از صحنه خارج میشوند )
شماره 4 گویی شكنجه شده ، به صحنه پرت میشود.
شماره 4 : چه تلخ است بلا تکلیفی ، نمی دانم دستگاهی آهنین و خونین یا آدمی که عشق در سینه دارم . مهربان ، نمی دانم کجای این دنیا ایستاده ام ، همچون عروسکی چوبی ، ای پدر ، ساختی مرا از آهن و سنگ بی قلب و بی احساس. نفرین به تو من نمی خواهم ، من این خلقت را نمی خواهم . ای کاش آدمی بودم که با رود میخندد ، که با درخت گریه میکند ، که با آدمی دیگر حرف می زند.
اکنس و دیگران وارد میشوند و دور شماره 4 ، حلقه میزنند ، گویی صدایی از درونشان به گوش میرسد.
اهل تفکر همه با هم : ما ندای تو را شنیدیم ، ما به تو قلب میدهیم بی انتظاری ، بدون هیچ توقعی ، از این پس تو دوست خواهی داشت ، ما دیگر تو را شماره 4 خطاب نمی کنیم ، از این پس تو را آرتیس می نامیم . آرتیس به جهان ما خوش آمدی.
صحنه5
گویی شماره 1 ناگهان از کابوس بر می خیزد و با ترس ، فریاد میزند. شماره 17 . شماره 17 سراسیمه می آید.
شماره 17 : بله قربان.
شماره 1 : نمی دانم این کابوس بود یا واقعيت ، شهاب های اندیشه ، وجودم را به آتش کشید ، من در آتش می سوزم.
شماره 17 متعجب
شماره 17 : نه نه ، این نشانه خوبی نیست. ( شماره 17 با فریاد ) دستگاه های خون ریز.
صدای هی هی دستگاه به گوش میرسد
اهل خون ریز همه با هم : دیگر سنگ به قله نمی رسد ، دیگر سنگی از قله به زمین نمی آید ، طوفان اندیشه در راه است ، انقلابی سخت ، شمشیر هایمان را بیرون بکشیم ، نباید قلب احساس بطپد.
شماره 1 : نه نه نه.
موسیقی بسیار ترنم انگیز به نظر میرسد و فرشته گویی در صحرا گل می چیند ، از گلی به گل دیگر ، مدتی رو به آسمان نگاه میکند.
صحنه6
فرشته : من ؟ سپاس خدایی را که بر من حکمی می خواند ، هر آنچه که تو بخواهی به آنجا خواهم رفت ، هم اکنون به آنجا خواهم رفت.
شماره 4 (آرتیس) درب و داغون و شكنجه شده در صحنه از درد مینالد . فرشته ای کنار او ظاهر می شود.
فرشته : ندای تو را شنیدیم ، آرتیس ، آرتیس تو بخشنده می شوی ، از جانب پروردگار ، خداوند الطافش را به تو هدیه کرده است ، اکنون دردی نخواهی کشید ، مگر دردی که یک انسان بر خود تحمل میکند ، بر خیز آرتیس ، بر خیز.
آرتیس : تو کیستی ، که اینگونه زیبا مرا می خواهی.
فرشته : من یک رابطم.
آرتیس : رابط؟
فرشته ؟ ph dalamos fantobi ch این را به خوان ، به اهل تفکر بگو رمز نابودی دستگاه های خون ریز است.
آرتیس : ph dalamos fantobi ch.
فرشته وقتی سرش را بالا می آورد دیگر کسی کنارش نیست.
اهل تفکر همه با هم : رمز
اکنس : عجیب است.
آتناس : کمی تفحص به شناخت رمز منجرب میشود.
پری لوس : تا حدودی من میدانم.
آنیس : من نیز تا حدودی می دانم.
آپریس : نیمی تو و نیمی تو ، مجموعا کلید قفل این راز است.
آثولوس : آهسته سنگهایتان را رها کنید. سبک بال می شوید ، دیگر نه رنجی نه دردی رنج هایتان به پایان می رسد.
اکنس : من آماده ام.
اهل خون ریز همه با هم : ما آماده ایم.
آثولوس : رمز را بر عکس بخوانید.
Hc fantobi dalamos hp
موسیقی جان سوزی به گوش میرسد حرکات عجیب غریبی از ماشین های خون ریز دیده میشود و خاموش میشوند.
سالها می گذرد شاید 100هزار سال.
کاوش گری با بیل چه ای در دست در حال کاوش زمین است او بعد از مدتی کند و کاو گویی به چیزی میرسد ، خاک را کنار میزند .ف فوت میکند و نا گهان میگوید.
کاوش گر :مهندس علوی ، مهندس علوی.
کسی نمی آید.
کاوش گر : این چی می تونه باشه ،عین صورت یک آدم میمونه ، خدای من این دیگه چیه ؟ این دگمه است؟ دگمه چی می تونه باشه؟
کاوش گر : مهندس علوی ، مهندس علوی. ای بابا کجاست این مهندس؟ بذار حالا این دگمه را فشار بدهم ، ببینم چه اتفاقی می افتد.
کاوش گر دگمه را فشار می دهد ، هیچ اتفاقی نمی افتد.
کاوش گر : مهندس علوی ، مهندس علوی.
کاوش گر از صحنه خارج می شود ، ناگهان با خارج شدن کاوش گر دستگاه های خون ریز بعد از 100هزار سال از خواب بر می خیزد.
اهل خون ریز همه با هم : ما نمی میریم ، فقط 100 هزار سال از خوابمان گذشته است ، ما برای ویران گری آماده ایم.
فضایی عجیب را برای ما خلق می کنند.
پایان